تبليغاتX
شطرنج زمونه

شطرنج زمونه

برای اون که تا آخرین لحظه عمرم منتظر دوباره دیدنش می مونم....

 

زیباست با کلامی قدیمی

باز از تو عاشقانه سخن گفتن

بردار شانه را

انبوه گیسوان

از شانه ها

     به عشوه بیاویز و

باز کن

بردار شانه را

بشکن شکنج طره ،

                 -هوا ایستاده است .

به پراکنش

بیا کنش از نافه

                 ناز کن

رودابه ی نوازش دل

        گیسوان رها !

 

محمد حقوقی

 

+نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت0:29توسط مه سيما | |

 

میل باز کردن پنجره حتی لحظه ای

در سر انگشتانم نمیلغزد.

نگاهم حتی به اندازه یک پلک زدن خیره نمی ماند.

لبهایم حتی به اندازه یک بوسه بر هم نمینشینند.

دلم،

دلم به اندازه یک دلتنگی خالی ست......

"تو"، هستی....

و همین همهء مرا بس

 

+نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت0:54توسط مه سيما | |

 

مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت

خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن

که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جان را نسخه ای باشد ز لوح خال هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی

صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی

برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت

من و باد صبا مسکین، دو سرگردان بی حاصل

من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیا و از عقبی

نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سرکویت

 

+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت19:29توسط مه سيما | |

 

امشب گرفته گریه ها دست دلم را

                  دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را

+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت19:26توسط مه سيما | |

سلام سلام سلام

بازم سلام

شرمنده بازم نگفتم و رفتم

دانشگاه شروع شده متاسفانه به

سیستم هم دسترسی نداشتم

ولی الان با عرض پوزش فراون

اومدم که در خدمتتون باشم

ولی نه مثل گذشته هر روز

شاید هفته ای ۱ بار

امیدوارم که درک کنید

می دونم که دوستای گلی دارم

و همشون منو درک می کنن

برام دعا کنید درسا خیلی سخته

امیدوارم موفق باشید

                      بای

+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت19:15توسط مه سيما | |

ودیگر بار

خاطره ی سبز چشم هایت

در پشت پلک های ملتهبم

رویای یک عشق گمشده را

                       نقاشی می کند

 

من

تعبیر رویاهای سپیدم را

                    در خنده های تو می بینم

 

اما تو

خوابهای مرا

باور نمی کنی !

                                     حامد ابراهیم پور

+نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت14:36توسط مه سيما | |

              

     

نمی بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام خنده
 
 هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم
 
شکستی...بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی...نمی بخشمت بخاطر
 
 زخمی که بر وجودم نشاندی...بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی...و می
 
بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی
 

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت15:53توسط مه سيما | |

 

تو آخرین مسافر  این ایستگاه بودی

که در پاییزی شاد از راه رسیدی

کوپه ای را اشغال کردی

و در بی نهایت افق ناپدید شدی

و پس از تو راهها محو شدند

ریل های آهنی در هم پیچیدند

و اتاقک رو به ایستگاه

از حجم تنهایی پر شد

اینک،

نه پرنده ای پر می زند

و نه آوازی به گوش می رسد

همه جا سکوت است

سکوت ، سکوت

 

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت15:48توسط مه سيما | |

 

در کوچه باغ کودکی تو را دیدم

با نگاهی به وسعت اقیانوس و به ژرفای آن

اکنون احساس تازه ای در من جوانه زده

احساسی به زلالی احساس چشمانت

و من غرق در آبی دیدگانت

ولی شهامتی نیست برای پاسخ

آه ...!

کاش می فهمیدی راز پنهان شده در عمق وجودم را ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت15:45توسط مه سيما | |

 

قاب من از عکس من خالی است....

عکس او دیروز شد در قاب

پرکشید و رفت تا مهتاب

جای او خالی میان  ما

او کنون بیدار و ما در خواب

              

تُنگ دنیا از برایش تنگ بود

قصه اش با زندگی، جز جنگ بود

در سراب عمر خود آبی ندید

آرزویش خواب زیر سنگ بود

 

از همان روزی که چشمش باز کرد

صحبت از آزادی و پرواز کرد

شور این دنیا برایش هیچ بود

قصه ای نو از امید آغاز کرد...                                  

                                             شعر از زینب

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت15:33توسط مه سيما | |

عاشقی یعنی اسیر دل شدن    

با هزاران درد و غم یكی شدن

عاشقی یعنی طلوع زندگی

با صداقت همنشین گل شدن

عاشقی یعنی كه شبها تا سحر

وارد دنیای رؤیا ها شدن

عاشقی یعنی تحمل ، انتظار

مثل ماه آسمان تنها شدن

عاشقی یعنی دو دیده تا ابد

پر ز گوهرهای دریایی شدن ...

 

+نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت15:14توسط مه سيما | |

 
 
جدایی

به لب های تو می سازم کلامی

سرود آشنایی یا سلامی
ندارم جز غم عشق تو در سر
ولی افسوس که از من جدایی

نمی دانی چه شوری در سرم بود
نمی دانی چه شوقی در پرم بود
نمی دانی چه بودم آن زمان ها
کجا روز جدایی باورم بود

جدا گشتیم ولی در ریشه با هم
جدا گشتیم ولی همیشه با هم
اگر چه روی هم را ما ندیدیم
ولی در انتظارو حسرت و غم

جدایی نقطه پایان ما نیست
کسی یاریگر ما جز خدا نیست
جدایی هم سرود دیگر ماست
کسی آگه ز راز ما دوتا نیست

کبوتر های عاشق بوده ایم ما
از این دنیای خاکی رو به بالا
پر پرواز خود را باز کردیم
پریدیم هر دو تامان تا کجا ها
 
جدایی اولش بی خانمانی ست
جدایی آخرش یک یادگاری ست
صفوف خاطرات تلخ و شیرین
که آن هم صحنه ای از زندگانی ست

جدایی حاصل تقدیر دنیاست
نویدش چشم امیدی به فرداست
اگر یک قفل بسته باشدش نام
کلیدش در میان آسمان هاست

جدایی آتشی از جنس آب است
تو می گویی که نه! سربی مذابست
به دیواری که محکم باشدش خشت
جدایی ضربه از پی خراب است

جدایی قطره های اشک و آه است
جدایی یک مسافر پا به راه است
صدای یک وداع خانمانسوز
و تصویر دلی بر روی ماه است

جدایی ساکت و خلوت نشین است
فضای خالی یک همنشین است
دلم آهسته در گوشم چنین گفت:
جدایی هم قشنگ و دلنشین است

اگر پایان غم هایش تو باشی
جدایی بهترین حرف زمین است
 

+نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت15:10توسط مه سيما | |

 

تو رفته ای به کدامین دیار؟؟؟

که تنها عکس هایت مانده یادگار

تو رفته ای بدون اینکه وداع کنی

بدون اینکه حتی مرا یاد کنی

شکسته ام

پرم از حسرت دوباره دیدنت

پرم از انتظار

خسته ام خسته تر از همیشه

خسته از دلواپسی ها ی بی امان

برگشتنت محال است ای گلم

ولی مرا ببر که بی تو

زندگی ام می شود سراب

 

+نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت15:52توسط مه سيما | |

 

 

مرا اینگونه باور کن...

کمی تنها

کمی بی کس

کمی از یاد ها رفته

خدا هم ترک ما کرده

خدا دیگر کجا رفته؟؟؟

نمیدانم مرا ایا گناهی هست؟؟؟

که شاید هم به جرم ان

غریبی و جدایی هست

مرا اینگونه باور کن....

 

+نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت15:42توسط مه سيما | |

 

تو آسمونا خدا رو دوست دارم. تو زمین خودمو . تو خودم

قلبمو. تو قلبم تورو از همه بیشتر دوست دارم

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت2:23توسط مه سيما | |

 

پاييز قريب و بي رنگ

اون همه برگ مگه كم بود

گل من رو چرا چيدي

گل من بهار من بود

گلم رو ازم گرفتي

تك و تنهام زير بارون

حالا كه نيست كنارم

ميزنم سر به بيابون 

+نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت16:3توسط مه سيما | |

 

سلام سلام سلام

 

شرمندم بخاطر اینکه نگفته رفتم .

با اجازتون رفتم ایران گردی.

جای همگی خالی.

خیلی خوش گذشت.

رفتم شاید یکم از فکرش بیام بیرون ولی...

از این به بعد خبر می دم.

بازم شرمنده.

دوستدار دوست داشتن شما

 

مهسیما

 

+نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت15:17توسط مه سيما | |

این بار هم که

 

تاول پاهایم خشک شود

 

دوباره عاشقت می شوم

 

دوباره راه می افتم

 

دوباره گم می شوم

 

+نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت12:4توسط مه سيما | |

 

My mom only had one eye.  I hated her... she was such an embarrassment.

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود

She cooked for students & teachers to support the family.

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.

يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me?

 خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out.

 به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟

My mom did not respond...

اون هيچ جوابي نداد....

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

 حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

 سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...

I was happy with my life, my kids and the comforts

 از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me.

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

 سرش داد زدم  ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!"  گم شو از اينجا! همين حالا

And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.

اون به آرامي جواب داد : " اوه   خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپديد شد .

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .

يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip.

 ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .

My neighbors said that she is died.

همسايه ها گفتن كه اون مرده

I did not shed a single tear.

ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

They handed me a letter that she had wanted me to have.

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.

 اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

I was so glad when I heard you were coming for the reunion.

 خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا

But I may not be able to even get out of bed to see you.

 ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم

I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي

As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.

به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

So I gave you mine.

بنابراين چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

With my love to you,

با همه عشق و علاقه من به تو...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت0:32توسط مه سيما | |

 

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو

ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن

 آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند

خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد

صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای

 نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو

+نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت0:27توسط مه سيما | |