|
زیباست با کلامی قدیمی باز از تو عاشقانه سخن گفتن بردار شانه را انبوه گیسوان از شانه ها به عشوه بیاویز و باز کن بردار شانه را بشکن شکنج طره ، -هوا ایستاده است . به پراکنش بیا کنش از نافه ناز کن رودابه ی نوازش دل گیسوان رها ! محمد حقوقی
میل باز کردن پنجره حتی لحظه ای در سر انگشتانم نمیلغزد. نگاهم حتی به اندازه یک پلک زدن خیره نمی ماند. لبهایم حتی به اندازه یک بوسه بر هم نمینشینند. دلم، دلم به اندازه یک دلتنگی خالی ست...... "تو"، هستی.... و همین همهء مرا بس
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
امشب گرفته گریه ها دست دلم را دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را
سلام سلام سلام بازم سلام شرمنده بازم نگفتم و رفتم دانشگاه شروع شده متاسفانه به سیستم هم دسترسی نداشتم ولی الان با عرض پوزش فراون اومدم که در خدمتتون باشم ولی نه مثل گذشته هر روز شاید هفته ای ۱ بار امیدوارم که درک کنید می دونم که دوستای گلی دارم و همشون منو درک می کنن برام دعا کنید درسا خیلی سخته امیدوارم موفق باشید
ودیگر بار خاطره ی سبز چشم هایت در پشت پلک های ملتهبم رویای یک عشق گمشده را نقاشی می کند من تعبیر رویاهای سپیدم را در خنده های تو می بینم اما تو خوابهای مرا باور نمی کنی ! حامد ابراهیم پور
تو آخرین مسافر این ایستگاه بودی که در پاییزی شاد از راه رسیدی کوپه ای را اشغال کردی و در بی نهایت افق ناپدید شدی و پس از تو راهها محو شدند ریل های آهنی در هم پیچیدند و اتاقک رو به ایستگاه از حجم تنهایی پر شد اینک، نه پرنده ای پر می زند و نه آوازی به گوش می رسد همه جا سکوت است سکوت ، سکوت
در کوچه باغ کودکی تو را دیدم با نگاهی به وسعت اقیانوس و به ژرفای آن اکنون احساس تازه ای در من جوانه زده احساسی به زلالی احساس چشمانت و من غرق در آبی دیدگانت ولی شهامتی نیست برای پاسخ آه ...! کاش می فهمیدی راز پنهان شده در عمق وجودم را ...
قاب من از عکس من خالی است.... عکس او دیروز شد در قاب پرکشید و رفت تا مهتاب جای او خالی میان ما او کنون بیدار و ما در خواب تُنگ دنیا از برایش تنگ بود قصه اش با زندگی، جز جنگ بود در سراب عمر خود آبی ندید آرزویش خواب زیر سنگ بود از همان روزی که چشمش باز کرد صحبت از آزادی و پرواز کرد شور این دنیا برایش هیچ بود قصه ای نو از امید آغاز کرد... شعر از زینب
عاشقی یعنی اسیر دل شدن با هزاران درد و غم یكی شدن عاشقی یعنی طلوع زندگی با صداقت همنشین گل شدن عاشقی یعنی كه شبها تا سحر وارد دنیای رؤیا ها شدن عاشقی یعنی تحمل ، انتظار مثل ماه آسمان تنها شدن عاشقی یعنی دو دیده تا ابد پر ز گوهرهای دریایی شدن ...
تو رفته ای به کدامین دیار؟؟؟ که تنها عکس هایت مانده یادگار تو رفته ای بدون اینکه وداع کنی بدون اینکه حتی مرا یاد کنی شکسته ام پرم از حسرت دوباره دیدنت پرم از انتظار خسته ام خسته تر از همیشه خسته از دلواپسی ها ی بی امان برگشتنت محال است ای گلم ولی مرا ببر که بی تو زندگی ام می شود سراب
مرا اینگونه باور کن... کمی تنها کمی بی کس کمی از یاد ها رفته خدا هم ترک ما کرده خدا دیگر کجا رفته؟؟؟ نمیدانم مرا ایا گناهی هست؟؟؟ که شاید هم به جرم ان غریبی و جدایی هست مرا اینگونه باور کن....
پاييز قريب و بي رنگ اون همه برگ مگه كم بود گل من رو چرا چيدي گل من بهار من بود گلم رو ازم گرفتي تك و تنهام زير بارون حالا كه نيست كنارم ميزنم سر به بيابون
سلام سلام سلام شرمندم بخاطر اینکه نگفته رفتم . با اجازتون رفتم ایران گردی. جای همگی خالی. خیلی خوش گذشت. رفتم شاید یکم از فکرش بیام بیرون ولی... از این به بعد خبر می دم. بازم شرمنده. دوستدار دوست داشتن شما مهسیما
این بار هم که تاول پاهایم خشک شود دوباره عاشقت می شوم دوباره راه می افتم دوباره گم می شوم
My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment. مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود She cooked for students & teachers to support the family. اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me. يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره I was so embarrassed. How could she do this to me? خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟ I ignored her, threw her a hateful look and ran out. به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!" روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear. فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد... So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!" روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟ My mom did not respond... اون هيچ جوابي نداد.... I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger. حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم . I was oblivious to her feelings. احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت I wanted out of that house, and have nothing to do with her. دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study. سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own. اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي... I was happy with my life, my kids and the comforts از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم Then one day, my mother came to visit me. تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren. اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited. وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!" سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!" گم شو از اينجا! همين حالا And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight. اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد . One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore . يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه So I lied to my wife that I was going on a business trip. ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم . After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity. بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي . My neighbors said that she is died. همسايه ها گفتن كه اون مرده I did not shed a single tear. ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم They handed me a letter that she had wanted me to have. اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن "My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children. اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، I was so glad when I heard you were coming for the reunion. خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا But I may not be able to even get out of bed to see you. ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up. وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye. آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye. به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم So I gave you mine. بنابراين چشم خودم رو دادم به تو I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye. براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه With my love to you, با همه عشق و علاقه من به تو...
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو
|
About![]()
زمانی که متولد شدم یکی توو گوشم گفت:مه سیما تا آخر عمر با تو هستم.خندیدم و گفتم تو کی هستی؟گفت غم و تنهایی!الان که بزرگ شدم می فهمم راست می گفت چون غمم زیاد شده و هیچی جز مرگ غم این مه سیما تو رو کم نمی کنه Archivesهفته دوم آبان 1388هفته چهارم مهر 1388 هفته سوم مهر 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 Links
بزرگ ترين آرشيو موسيقي عکس موبايل اس ام اس در ايران |